و آغازی دیگر ...
بهار زیباست، گویی خوشه های امید را در باغچه دل انسان به جوانه می خواند و انباشتگی افسون خزان را در یلدای زمستان به جای گذارده است.
انگار دیگر کسی کم حوصله نیست و لبخند مریم های سپید،یاس و یاسمن را به تماشای سبزی کوهپایه ها می برد آری هزار و یک شب لیلای زمستان تمام است و شهرزاد بیتا با دسته ای از بنفشه ها، از آبشار چکاد کوه به پهن دشت هستی کوچ کرده است.
آری بهار از راه رسیده است، اگر باور داریم که بهار را باید با رنگهای شاد گلها دید و با رنگهای دلنواز آواز نواخت، چرا شکفتن آرزوها را در سر درختیها باور نکنیم؟
ما می توانیم دنیا را آنقدر کوچک نکنیم که مهر و عشق در آن دلتنگ شود. زمین خدا بزرگ است به بزرگی چلچراغ آسمانها و پهنای بی باور دریاها، دل به این دریا بزنیم ساحل آرامی دارد.
ما چرا در میان بـــدیها سرگردان باشیم؟ دستان مهربان ما معنای بی همتای چشمه حیاتند. اینها همه دستهایی است که در قامت تاریخ به تپش خو کرده اند. این دستها باید از پرچین تنهایی همسایه عبور کرده و سکوت جاده تنهایی را با غوغای دیدار در هم بشکنند.
ما حرفهای ناگفته زیادی داریم که کمی آنطرف تر دفترهای خالی دوستی، انتظارش را می کشند، پس عزیز وفادار، نگذار پلک پنجره ات بسته بماند.
چرا نشسته ای؟ باور کن که پنجره در انتظارت است، اگر به سویش بروی، باز می شود باور کن میان پنجره و فردا فاصله ای نیست برخیز و در امتداد افق، بهار را ببین تماشایی است.
