تبليغاتX
خیابان آخر

  

و آغازی دیگر ...

 

 

بهار زیباست، گویی خوشه های امید را در باغچه دل انسان به جوانه می خواند و انباشتگی افسون خزان را در یلدای زمستان به جای گذارده است.

انگار دیگر کسی کم حوصله نیست و لبخند مریم های سپید،یاس و یاسمن را به تماشای سبزی کوهپایه ها می برد آری هزار و یک شب لیلای زمستان تمام است و شهرزاد بیتا با دسته ای از بنفشه ها، از آبشار چکاد کوه به پهن دشت هستی کوچ کرده است.

آری بهار از راه رسیده است، اگر باور داریم که بهار را باید با رنگهای شاد گلها دید و با رنگهای دلنواز آواز نواخت، چرا شکفتن آرزوها را در سر درختیها باور نکنیم؟

ما می توانیم دنیا را آنقدر کوچک نکنیم که مهر و عشق در آن دلتنگ شود. زمین خدا بزرگ است به بزرگی چلچراغ آسمانها و پهنای بی باور دریاها، دل به این دریا بزنیم ساحل آرامی دارد.

ما چرا در میان بـــدیها سرگردان باشیم؟ دستان مهربان ما معنای بی همتای چشمه حیاتند. اینها همه دستهایی است که در قامت تاریخ به تپش خو کرده اند. این دستها باید از پرچین تنهایی همسایه عبور کرده و سکوت جاده تنهایی را با غوغای دیدار در هم بشکنند.

ما حرفهای ناگفته زیادی داریم که کمی آنطرف تر دفترهای خالی دوستی، انتظارش را می کشند، پس عزیز وفادار، نگذار پلک پنجره ات بسته بماند.

چرا نشسته ای؟ باور کن که پنجره در انتظارت است، اگر به سویش بروی، باز می شود باور کن میان پنجره و فردا فاصله ای نیست برخیز و در امتداد افق، بهار را ببین تماشایی است.

 

+ نوشته شده توسط رسپینا در و ساعت |

                 نماز شکر بجا بیاوریم، انرژی هسته ای داریم

  

سرما بیداد می کند. بیش از سی درجه زیر صفر، می دانید یعنی چه؟

 

مهم نیست ما که انرژی هسته ای داریم.

 

کلاهمان رو بگذاریم بالاتر، انرژی هسته ای داریم، اما گاز نداریم!

 

مهم نیست که مردم شمال کشورمان چوب می سوزانند و بعضاً بر اثر گازگرفتگی

 

ذغال می میرند.

 

مهم نیست که گاز نانوایی قطع است و مردم باید نان هزار تومانی بخورند و یا

 

ازگرسنگی بمیرند.

 

مهم نیست که مردم باید تاوان بی برنامگی و بی لیاقتی مسئولان کشور را بپردازند.

 

مهم نیست که کشور دوست و برادر - ترکمنستان - سرسیاه زمستان گاز را گران

 

کرده، اما مسئولان ما که زیر بار حرف زور نمی روند، با اطلاع از تاریخ دقیق

 

قطع آن هیچ اقدامیبرای جلوگیری از بروز خسارت و فشار بر مردم انجام نداده اند

 

و فقط وزیر محترم نفتفرموده اند:» با آنها قهر می کنیم تا اصلاح شوند«، مهم

 

نیست ما انرژی هسته ای داریم و آن را بر سر ترکمنستان خواهیم کوبید.

 

چی می شد اگر برادر همسو، چاوز، هم همسایه ما بود. حیف که راه خیلی

 

دوراست.

 

مهم نیست که نفت بو می دهد و آن را بر سفره مردم نمی آورند و معلوم نیست

 

پولش کجا می رود؟

 

انرژی هسته ای داریم، انرژی هسته ای ما جای همه ی نداشته های ما را خواهد

 

گرفت.انرژی هسته ای حق مسلم ماست. حتی اگر گاز نداشته باشیم و بچه ها از

 

سرما سیاه شوندو نان نداشته باشیم بخوریم، مهم نیست در آبگوشتمان به جای نان

 

انرژی هسته ای ترید میکنیم و می خوریم. حتماً خوشمزه خواهد بود. کاش زودتر به

 

آن می رسیدیم. نفت صد دلاری را می خواهیم چکار، مقام دوم ذخایر گازی به چه

 

دردمان می خورد؟ گاز را بده به پاکستان وهند و ارمنستان و آذربایجان و عمان و

 

امارات و بحرین و کویت و سوئیس و ایتالیا و چین و ...

 

کشف میادین جدید گازی که مهم نیست، مهم انرژی هسته ای است. اوست که حق

 

مسلم ماست.

 

مهم نیست که صنایع مادر، نیروگاه ها و پتروشیمی ها و پالایشگاه ها به دلیل

 

نداشتن گاز ازکار افتاده اند و این یعنی نداشتن صادرات کاهش تولید، از دست دادن

 

سهم ایران در اوپک ونداشتن درآمد ارزی ، مهم نیست ، انرژی هسته ای داریم که

 

یک تنه اقتصاد ما را به پیش خواهد برد.

 

مهم نیست که باید هزینه برقراری صلح بین پاکستان و هند را دولت ایران با فروش

 

گاز ارزان به پاکستان تامین و پرداخت کند. مهم نیست که اصلاً هند از این پروژه

 

کنار کشیده ودیگر صلح معنی ندارد و سالب به انتفاع موضوع است.

 

ما انرژی هسته ای مان را به رخ هندوهای ترسو می کشیم و از یاد می بریم که

 

یک سوم از ایرانی ها گاز ندارند، تازه همچنان گازمان را از راه اردبیل، خلخال و

 

اسالم به ترکیه صادرمی کنیم و برایمان مهم نیست که مردم سر راه این لوله گاز از

 

سرما می لرزند و با حسرت به این گاز نگاه می کنند، ترکیه که واجب تر است.

 

مردم بروند با فکر انرژی هسته ای خودشان را گرم نگه دارند و حسابی کیف کنند

 

که سرخوشی آن ابدی است.

 

مهم نیست که مسئولان دستگاههای اجرایی در سطوح استانی و ملی به لحاظ نداشتن

 

تجربه وتخصص قادر به مدیریت و تصمیم گیری در بحران نیستند. مهم نیست که

 

آنها در کدام دانشگاه تحصیل کرده اند و یا اصلاً تحصیل کرده اند یا نه؟ مهم این

 

است که دوستدار آقای رئیس جمهور باشند و ذکر شب و روزشان انرژی هسته ای

 

باشد.

 

مهم نیست که مردمان ما، مردمان صبور و نجیب اند، و همیشه در صحنه، و هر

 

دولتی، که سر کار بیاید برایش اسپند دود می کنند و کِل می کشند.

 

مهم نیست که سرما مغز استخوان این مردمان را می ترکاند.

 

مهم نیست که هر روز صبح با ترس و لرز و ناامیدی به آینده بیدار می شوند، و

 

خودشان رابرای مشکلات آتی و پرداخت تاوان ندانم کاری دولت آماده می کند.

 

مردم ما خیلی، مردم باوفا و خوبیند. اما این مهم نیست.

 

اینها هیچ کدام مهم نیستند. گاز و برق و آب و نان و سرما و ترکیه و پاکستان و

 

ترکمنستان و مردم و ... همه را فراموش کنید.

 

فقط انرژی هسته ای را بچسبید، کلاهمان را بگذاریم بالاتر، ما جزو قدرتهای هسته

 

ای هستیم. گاز میخواهیم چکار؟ انرژی هسته ای را بچسب. مهم این است که ما به

 

حق مسلممان رسیده ایم.

+ نوشته شده توسط رسپینا در و ساعت |

به مناسبت چهلمین روز درگذشت قیصر عزیز 

 

 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

                                       تنها بهانه دل ما در گلو شکست

 

 

پرواز شعر گونه » قیصر امین پور« شاعر آفتاب، آئینه دار آئینه های ناگهان را به دوستدارانش تسلیت می گویم.

مردی که درد دلش درد مردم زمانه بود ، در صبح پاییزی رفتنش هم پاییزی بود.

***

شعر  » روز مبادا« ی– حالا دیگر باید بگویم_  زنده یاد قیصر امین پور را تقدیم می کنم به »حرف آخر عشق «.

 

 

 

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

                             نه بایدها ...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

                            باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا

                              باشد!

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونان که بایدند

نه بایدها ...

هر روز بی تو

                         روز مبادا است!

+ نوشته شده توسط رسپینا در و ساعت |
 

چرا نشد که تو باشی در این خیابان‌ها
به قدر سهم من از عابران وُ باران‌ها؟
تویی که مثل تمام گذشته‌ام خوابی
سکوت تب‌زدهء روزگار ِ هذیان‌ها!
چه‌قدر باور ِ یک‌ریز ابر، با من ماند
چه‌ تلخ رفتی از این قاب  ِ مانده بر جان‌ها
پرنده‌ها که به غربت .. اسیر می‌مانند
همیشه این طرف ِ شب، من وُ خیابان‌ها
چه‌قدر قصه شنیدی به رنگ دریاها
چه‌قدر قصه نوشتی به وقت باران‌ها


همیشه یک طرف ابر، رنگ پاییز است

 همیشه در پس هر زن زیبایی، مرد غمگینی هست...

+ نوشته شده توسط رسپینا در و ساعت |
 
 
آتش عشق تو در جان خوش‌تر است
جان ز عشق‌ات آتش‌افشان خوش‌تر است

هر که خورد از جام عشق‌ات قطره‌ای
تا قیامت مست و حیران خوش‌تر است


عطار

+ نوشته شده توسط رسپینا در و ساعت |

حلاوت عاشقي

 

رمضان ماه تجريد است ماه عاشقي، ماه خلوت كردن با معشوق، ماهي كه در نصف النهار ابديت آواز مي‏خواند، اين ماه، ماه شبهاي قشنگ قدر است، ماه مثل بركه معصومي سر از ملكوت درآورده است. پونه‏هاي نيايش را مي‏بويد، هزار مريم باكره نشسته‏اند و زيباترين لبخند خداوند را مي‏بافند.

آسمان و ليل زيباست، فوج فوج فرشتگان از رنگين كمان آويزان شده‏اند و طيراً ابابيل در كرت‏هاي ملكوت دانه برمي‏چيند و عبوديت مثل نسيمي در بوته‏هاي خضوع مي‏وزد.

همه دلها يكيست و آدمها جمعيت هلال عبوديت تشكيل داده‏اند و تنها محبوب آنهاست و عبادت مردمان را سرمه‏دوزي مي‏كند.

تسبيح مردمان، رودخانه سبزيست پر از مرغان زمزمه، مرغان بلند پروازي كه از آشيانه ملكه طاووس‏ها برمي‏گردند، با كوزه‏هايي پر از معارف، جاريست تا خزانه غيب، آنجا به درياچه كرامت مي‏ريزد و دانه دانه مي‏شود تا در صندوق رحمت بايگاني شوند، اينجا مردمان خواب بهشت مي‏بينند، چون خواب در اين ماه عبادت است پس هر آنگاه بخوابي در عبوديت پنهان شده‏اي.

مجلس در اين شهر مجلس بزم اولياست، دلها بشكن مي‏زنند زبان‏ها ترانه لكنت مي‏خوانند، شوق‏ها از گريه سرازير مي‏شوند و گونه‏ها گل مي‏كنند چشمها حدقه مي‏زنند و منتظرند، منتظر نيايش، منتظر گريه، منتظر كرامت، درست در اول ماه از خيابان پر رفت و آمد فرشتگان به مدخل بازارچه تجلي مي‏رسيم، ‌راه زيادي آمده‏ايم به دم درگاه قرب رسيده‏ايم، در اينجا قيمت دلهاي شكسته و عرفان زده خيلي بالاست عشق مي‏فروشند و دل شكسته مي‏گيرند اينجا خلوص مي‏گيرند و در عوض سرمه چشم حوران مي‏دهند اينجا همه دعاها را يكجا مي‏خرند.

در شهرالرمضان در تمام شبانه روزش از آسمان و زمين، بهار مي‏بارد اينجا اهل بهشت مي‏خندند و دوزخيان مثل شغالان گرسنه زوزه مي‏كشند.

اين ماه، ماه شكفتن شقايقهاي دلهاي عاشق است، برتريش به تمام فصول به ليله‏القدرش است، اگر قدرش را بدانيم و به تقديرش نسپاريم.

رمضان ماه تجلي خداوند است در سرزمين بخشايش، قرار است همه گناهان را ببخشند، و همه را به بهشت ببرند، حتي آناني را كه سكوت مي‏كنند و حرفي نمي‏زنند و حركتي ندارند پاداش مي‏دهند شهريه‏ها را دوبار پرداخت مي‏كنند يكبار در ليله القدر و يكبار در پايان ماه و روز عيد.

و اين ماه، ماه روزه‏داريست، روزه‏داري با تمام وجود جسم را بايد در خدمت جان گرفت و نفس را به اسارت عقل درآورد، خداگونه بايد شد و چشمها را در جام عبوديت خالص بايد شستشو داد تا حلاوت شربت شيرين عيد در كام گوار شود.

و در اين ماه بايد تصميم گرفت، تصميم مبارزه، مبارزه با نفس بايد به جهاد رفت بايد كمربندها را محكم بست شمشيرها را حمايل كرد و با تمام تجهيزات منتظر عاشورا ماند بايد به جهاد اكبر رفت به جنگ، جنگي با تمام توان بايد در كمربندي عبادت و نخوت، ظلالت و عزت،‌ نفس سركش را سركوب كرد، تا عقل بر اريكه وجود تكيه زند و تاج پادشاهي بر سر نهد كه هر كه در اين ماه موفق‏تر، خوشبخت‏تر و هر كه از اين ماه بگذرد و خندان بود خداوند براي او لبخند مي‏زند. پس با تمام وجود آمدنش را به سرور مي نشينيم و در سبزه‏زار جلال با كرامت پروردگار خيمه مي‏زنيم.

+ نوشته شده توسط رسپینا در و ساعت |

ملت تو ما شديم كوروش والا

 

ماجرا خيلي ساده است اگر اصلاً معتقد به يورش‏هاي فرهنگي و كاربرد بيشتر آنها

 نسبت به واكنش‎هاي بين‏المللي و سياسي باشيم. 

روزگاري آنتن روي روس‏ها بود، بعد نوبت شرقي‏ها شد و در دهه نود اعراب در رادار قرار گرفتند، حالا هم نوبت ما شده است.

مساله اساسي اين است كه اگر آن قبلي‏ها تاريخ مهمي ندارند و خودشان به زور براي خودشان تاريخ مي‏تراشند، ما يك تاريخ حاضر و آماده داريم كه از حق نگذريم تحريف كردنش خيلي هم مزه مي‏دهد. فكرش را بكنيد همين كه بزرگترين امپراتوري جهان بودن را بشود با قضيه برده‏داري و چيزهايي از اين دست مورد تهديد قرار داد، خودش كلي ماجرا را جلو مي برد. كاري كه سالها قبل مورخان با دستكاري بعضي  جزييات انجام دادند، حالا سينما ـ يا هر رسانه فرهنگي ديگرـ با قدرت بيشتري انجام مي‏دهند. تصوير مي‏دهد و تصوير چيزي است كه به راحتي از ذهن پاك نمي‏شود. ماجرا از 300 شروع نشده. چه در فيلم‏هاي تاريخي و چه در فيلم‏هاي معاصرتر، آنتني كه درباره‏اش حرف زدم تقريباً از ابتداي هزاره، تمام و كمال روي ايران رپرشيا افتاده باز چه در شكل شبه خيرخواهانه‏اش در مثلاً «خانه‏ايي از شن و مه» كه به قول يكي از فيلمسازان مطرح داخلي قرار بود نشان دهد پا روي دم ايراني‏ها نگذاريد كه يكباره خودشان را خفه مي‏كنند و چه در شكل تهاجمي‏اش مثلاً در «اسكندر » كه ايراني ها از تخريب‏گر تخت‏جمشيد در نقش يك منجي استقبالي تاريخي مي‏كنند. آنها كار خودشان را مي‏كنند، مثلاً در «تصادف/ مواجهه» نژاد مهاجم- حتي اگر فيلم بگويد به حقش تجاوز شده   ايراني‏ها  هستند و معجزه هاليوودي است كه آنها را به قاتل بدل نمي‏كنند يا در «300» حرص خودشان را از تمدن عظيم پارسي‏ها با احمق فرض كردن لشكر يك ميليوني خشايارشا نشان مي‏دهند. در اين سمت ما كاري را كه بايد نمي‏كنيم. نه حواسمان به تاريخ است و نه فرهنگ سازي، پس گله كردن هم بي معني است ، ته همت‏مان اين اعتراض‏هاي پراكنده و مناسبتي شده و همين. ترجيع بند يكي از ترانه‏هاي محسن نامجو چنين چيزي است:«ملت تو ما شديم كوروش والا »؛ گمانم نامجو كاملاً ماجرا را درست بيان كرده. تمام و كمال. بي هيچ توضيح اضافه.

+ نوشته شده توسط رسپینا در و ساعت |

 

 

از بی تابی چشمهایت بیتی سرودم

                                                                                    بهار شد

 یخ آب شد و لبخند بر لبان

                                                   ماتت نشست

                             

بهار آغاز توست ...

 

                                                        "بهارتان گلباران"

 

 

مثل دانه گندم باش!

ما به دنيا مي آييم بدون اينكه خانواده، جا و شرايط را انتخاب كنيم بدون اراده با تركيب دو سلول كه اولين هدية خداوند به ماست، سفر را آغاز مي‏كنيم. يكهو چشم باز مكنيم و از دنياي داخل رحم وارد دنياي پر آب و رنگي مثل جادة زندگي مي‏شويم تولدت مبارك و سفرت پربار !

پدر، مادر و زندگي‏ات، اولين هديه و فرصت خداوند به توست، پس قدرشان را بدان و از فرصت‏ها استفاده كن تو هم قسمتي از وجودي كه شانس و لطف حتي به تو فرصت داده شده و تو جزو اشرف مخلوقات او شدي. چه تفاوتي بين تو و طبيعت به تصوير كشيده اين جادة زندگي است، تفاوت تو داشتن منطق اكتسابي و تحت كنترل تو است. ولي منطق طبيعت منطق ذاتي و به فرمول رسيدة دنيا است طبيعت، تحت فرمان وارادة جبر زندگي است. ولي تو كاملاً آزادي تا جادة كمال را طي كني!‌ پس خوش به حالت مسافر. ولي به علامت‏هاي كنار جاده توجه كن و آنها را بشناس   اشكال ندارد اگر شروع سفرت است و جاده و علامت‏ها را نمي‏شناسي. از زمين افتادن نترس و بلند شو، فقط تسليم جاذبة زمين نشو، چون اگر تسليم جاذبة زمين بشوي و حركت نكني در جا زده‏اي قدم بردار و طوري قدم بردار كه خيلي هم به جلوي پايت نگاه نكني. چون اگر خيلي به زيرپايت و جلو پايت نگاه كني ممكن است آسمان و پرواز كردن را فراموش كني. چه چيز بهتر از اينكه خداوند انسان را در هدايت و نجات خودش آزاد بگذارد و حضورش فقط يك ساية امنيتي باشد، دو را دور . اين يك موهبت الهي است. ميتوانی بال و پرت را تقويت كني تا پرواز ابدي و رويايي را تجربه كني.

خيلي دلم مي‏خواهد بهت بگويم، كه تو هم به دوستانت بگويي و دوستانت هم به دوستانشان بگويند كه اين زندگي كوتاه، چقدر مي‏تواند قدرتمند و ماندني باشد وقتي كه تو به قدرت و توانايي هاي خودت برسي و خودت را بشناسي و بداني كه با وجود اين كه تنها به دنيا مي‏آيي و تنها از دنيا مي‏روي، تنها نيستي و هميشه و هر لحظه طبيعت با امواج قدرتمندش در كنار توست و با تو در ارتباط است و فقط كافي است تو زبان طبيعت را ياد بگيري و به قدرت و انرژي خداوندي در دل طبيعت پي ببري.

صبور، آرام و هدفمند و با اراده به سمت هر چيزي برو و با آنها با مهرباني و احترام، ارتباط برقرار كن. باوركن با كمي تحمل و انتظار شيرين به جايي مي‏رسي كه احساس مي‏كني كه دنيا مال توست ولو اینکه در یک نقطه کوچک و گمنام باشی.

قدرت به وسعت نیست ...

قدرت به مال و زيبايي نيست

قدرت به جايگاه زميني نيست

 

به دانة گندم فكر كن كه چقدر قدرتمند است!

 

+ نوشته شده توسط رسپینا در و ساعت |

آقاي احمدي‏نژاد لطفاً كفن نپوشيد

 

   1.     حتماً همه شما طي حدود يكسال و نيم گذشته ديده‏ايد كه آقاي احمدي‏نژاد به هر شهر و ديار و كوي و برزني كه وارد مي‏شود، لباس آنجا را به تن مي‏كند و با لهجة همان منطقه صحبت مي‏كند. آخرين بار آن هم در بازديد از كارخانه ايران‏خودرو بود كه ايشان لباس كارگران آن كارخانه را پوشيده بود.

   2.     حتماً همه شما مي‏دانيد كه ايشان شاگرد و مريد و دست پروردة مصباح يزدي و از شاگردان مدرسه حقاني و اهل دخمه است. بعد از رياست جمهوري به ديدار اولين نفري كه در قم رفت مصباح يزدي بود. ايشان  با افكار و عقايد و برنامه‏هاي مصباح يزدي رئيس جمهور شد.

   3.     حتماً همة شما از جريان سوالات آزمون ضمن خدمت فرهنگيان (1)  و توهين محض به پيامبر عطوفت، خداي مهرباني و صاحب عشق و صفا خبر داريد. جالب است كه در سرزمين شيعه و در سال پيامبر اعظم (ص) بيشتر جفا را در حق پيامبر (ص) وارد مي‏كنند.

و باز جالب است كه صداي هيچ يك از علماي اعلام موافق دولت در نيامد. كيهاني ها كوچكترين تكاني نخوردند و دريغ از كوچكترين اشاره‏اي در روزنامه‏هاي ايران و همشهري.  به نظر شما اگر در زمان دولت اصلاحات و خاتمي بود چه اتفاقي مي‏افتاد؟

يادتان هست كه همين كيهاني‏ها و مصباح يزدي‏ها چه بر سر نشرية دانشجويي‏موج آوردند. حتي نزديك بود به عزل رئيس جمهور هم منجر شود.

رئيس مبارزه با قاچاق كالا كه يك سپاهي رسمي (و البته از لباس شخصي‏هاي معروف بود) عنوان كرد: «ما توهين به امام زمان (عج) را نمي‏بخشيم و اگر اين بچه قرتي‏ها را محاكمه نكنند خودمان حد شرعي در مورد ارتداد را بر آنها جاري مي‏كنيم. (پيدا كنيد پرتقال فروش را !!!)

پيروان فكري مصباح بودند كه كفن بر تن جلوي دانشگاه اميركبير تحصن كردند و وا اسلاما و وا پيامبرا سر مي‏دادند، ولي 90 درصد آنها نمي‏دانستند به چي دارند اعتراض مي‏كنند، چگونه است كه اكنون همة آنها در توهين به پيامبر سكوت مي‏كنند. من نمي‏دانم چه سَري است كه مدير و هيئت مديره باشگاه استقلال در آن آبروريزي و حذف استقلال از آسيا استعفا مي‏دهند و بركنار مي‏شوند ولي در وزارت گل محمدي ( ببخشيد! آموزش و پرورش! ) آب از آب تكان  نمي‏خورد.

بگذريم. به نظر شما رابطة بين سه مقدمه ذكر شده چيست؟

3- به پيامبر توهين شده و چيزي براي اعتراض و اغتشاش بوجود آمده؛

2- شاگردان مدرسه حقاني هم كه مي‏ميرند براي كفن پوشيدن و اعتراض كردن. (البته بيشتر در دوران اصلاحات اين طور بود)؛

1-   احمدي‏نژاد هم پرورش يافتة اين مدرسه است؛

من از آن روز مي‏ترسم كه احمدي‏نژاد را جو بگيرد و او كه يد طولايي در لباس پوشيدن‏هاي مختلف و با لهجه صحبت كردن دارد، بر طبق مرام و مسلك گذشتگان و رهبران فكري و استادانش، كفن پوشيده و به زبان مردگان صحبت كند.

خواستم به آقاي دكتر احمدي‏نژاد بگويم: «حاج آقا! شما ديگر رئيس جمهور هستيد، شخصيت حقوقي‏تان بالاتر از شخصيت حقيقي‏تان است. شما ديگر بچه مدرسه‏اي نيستيد، حرف شما حرف و موضع رسمي ايران است. خواهش مي‏كنم اين دفعه ديگر لباسهايتان را عوض نكنيد، كفن نپوشيد و به لهجه مردگان صحبت نكنيد، زنده‏ها هم حرف شما را كمتر مي‏فهمند  چه رسد به مردگان. تو را به پيامبر(ص) قسم، رعايت كنيد و كمتر همرنگ جماعت شويد.»

 

 نمونه هایی از سوالاتی که قابل ذکر می باشند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسپینا در و ساعت |

اندر حكايت ثبت‏نام دانشگاه آزاد

 

«دانشگاه آزاد فقط بلده پول بگيره »

 

اين لپ كلام اين مطلب است. تقريباً تمامي دانشجويان هنگام انجام هفت خوان ثبت‏نام اين جمله را غرولند مي‏كردند. در زمانيكه اكثر يا بهتر است بگويم تمامي دانشگاههاي دولتي سراسر كشور ثبت نام اينترنتي انجام مي‏دهد دانشگاه آزاد هنوز اندر خم يك كوچه است. البته خيلي‏ها معتقدند به اين خاطر دانشجو را هنگام ثبت نام مجبور به حضور در دانشگاه ميكنند تا بتوانند او را بچاپانند.! مخصوصاً‌ دانشگاه آزاد اراك كه فقط اسم و رسمي بهم زده و الا از دانشگاههاي محلي گينه‏نو و بوركينافاسو هم سطح پايين‏تري دارد.

بايد يكروز كامل به ثبت نام اختصاص دهد. صف بانك، صف صندوق رفاه، صف موجود در گروه ! ، صف انتخاب واحد، صف بازكردن فايل، صف ثبت كامپيوتري، صف دريافت پرينت كوچك، دوباره صف بانك، صف تحويل فيش و دريافت پرينت اصلي، صف صف (تازه اگر شانس نياري و تا ساعت 12 كارت انجام نشه بايد گرسنه و تشنه تا ساعت 5/2 صبر كني تا آقايان و خانمهاي كارمند به ناهار و باصطلاح نمازشان برسند بالاخره ساختن آخرتشان از انجام كار مردم مهمتر است.)

دانشجويان هميشه در صف؛ البته اين در صف ايستادن بد هم نيست، چرا كه بالاخره دانشجويان عزيز بايد تمرين در صف ايستادن بكنند چرا كه با اين اوضاع اقتصادي مملكت بدرد آينده‏شان مي‏خورد.

بگذريم. از همة اينها جالبتر صف گروه ارتباطات بود، چه غوغايي بود آنروز. برنامه‏ريزيها و استادان بعضي از دروس ترم گذشته (و احياناً اين ترم) هم كه تكرار نشدني است و بايد در تاريخ ثبت شود. (همتون جريان درس نقد و تفسير مقاله و خيلي از درسهاي شبيه به اون رو ميدونيد.)

بچه‏ها اكثراً از نمرة ويراستاري و شاهكار خانم رضوي مات بودند. خود استاد رو هم كه با يك‏من عسل نمي‏شد خورد. نزديك شدن به تهِ اتاق گروه مثلِ نزديك شدن به ميدان مين و به پيشواز مرگ رفتن بود.

خانم رحمتي كه اصلاً مات بود، يه چيز مي شنيد و چيز ديگري جواب مي‏داد. ( انگار او هم ويراستاري رو افتاده)

خانم آذري هم كه مثل هميشه در هر كاري دخالت مي‏كرد، (ميگن او جانشين مدير گروه ارتباطات  در آينده است. كسي چه مي دونه )

خانم ساماني را  كه ديگه نگو ـ مسؤول برنامه‏ريزي و اهن و كهني و  ـ ترم اول كه فارسي عمومي درس مي‏داد دلمون به حالش مي‏سوخت آخه زياد نمي‏تونست حرف بزنه و در برقراري ارتباط مشكل داشت اي روزگار

بماند! از قضية اصلي زياد پرت نشيم.

اصل قضيه اين بود كه «دانشگاه آزاد فقط بلده پول بگيره». يادتونه ترم اول 50000 تومان اضافه بر شهريه بابت برگزاري سمينار و مراسم و پرداخت كرديد وحسابي هم تاكيد مي‏شد كه اين پول فقط يكبار در طول تحصيل دريافت مي‏شه، اما مي‏خوام بدونم چند تا گردش علمي، سمينار بدرد بخور، شركت در نمايشگاهها، تخفيف‏هاي نمايشگاهي و بن، فوق برنامه و را به خاطر داريد؟ كارگاه روزنامه نگاري كه قربونش برم فقط صندليهاش با كلاسهاي ديگه فرق ميكنه. كارگاه كامپيوتر هم كه از 10 تا كامپيوتر 12 تاش هميشه خرابه. (بگذريم كه استادش دو بار يادش رفت بياد سرجلسه امتحان پايان ترم. چقدر واسش مهم بود بنده خدا . طاووسي رو ميگم.)

كارگاه عكاسي، گرافيك، فيلم و چاپ و نشر رو هم كه ديگه اسمشون هم بيگانه است.

«دانشگاه آزاد فقط بلده پول بگيره» چند صد هزار تومان بده، 4 جلسه برو سركلاس. اون هم بعضي از كلاسهاي واقعاً پربار! با استادان فوق‏العاده باسواد !

سواد ؟ چيزي به اين نام هم در دانشگاه آزاد وجود داره كه «استاد باسواد » هم وجود داشته باشه؟ اسم نمي‏برم ولي همتون اين استادان دانشمند و شاهكار رو مي‏شناسيد. البته يه بلانسبت هم به بعضي از استادان بگيم.

نتيجه اينكه «دانشگاه آزاد فقط بلده پول بگيره»  و بس. يك دانشگاه خنثي و بيسواد با آدمهاي وحشتناك.

از ما كه گذشت خدا به داد آيندگان برسه.

+ نوشته شده توسط رسپینا در و ساعت |